آزمایش سگهای سلیگمن

آزمایش سگهای سلیگمن – نقطه آغاز درماندگی آموخته‌ شده

این آزمایش در اواخر دههٔ ۱۹۶۰ توسط مارتین سلیگمن و استیو مایر انجام شد و یکی از تأثیرگذارترین مطالعات تاریخ روانشناسی شد. هدف آزمایش این بود که بفهمند چرا موجودات زنده گاهی وقتی می ‌توانند از یک وضعیت ناخوشایند فرار کنند، هیچ تلاشی نمی‌ کنند.

مرحله اول: سه گروه سگ

سلیگمن سگهای مورد آزمایش را به سه گروه تقسیم کرد:

گروه ۱: کنترل

این سگها هیچ شوکی دریافت نکردند. فقط در قفس قرار گرفتند و آزاد بودند.

گروه ۲: شوک قابل کنترل

  • این سگها روی یک جایگاه قرار گرفتند.
  • شوک الکتریکی خفیف به پاهایشان وارد می ‌شد.
  • اما یک دکمه با پوزه قابل فشار دادن وجود داشت.
  • هر بار که سگ دکمه را فشار می ‌داد ¬ شوک قطع می‌ شد.

این سگها یاد گرفتند: “اگر تلاش کنم، وضعیت بهتر می شود.

گروه ۳: شوک غیرقابل کنترل

  • این سگها همان شوک را دریافت می‌ کردند.
  • اما هیچ دکمه یا راهی برای توقف آن وجود نداشت.
  • شوک زمانی قطع می ‌شد که سگِ گروه دوم دکمه را فشار می ‌داد (پس این گروه کنترل نداشت).

این سگها یاد گرفتند: “هیچ کاری نمی ‌توانم بکنم. تلاش فایده ندارد.

اینجا “درماندگی” به ‌طور ناخودآگاه در ذهنشان شکل گرفت.

مرحله دوم: موقعیت فرار

در مرحله بعد، هر سه گروه سگ را در یک جعبه جدید قرار دادند:

  • جعبه از دو قسمت تشکیل می‌ شد.
  • بین دو قسمت یک مانع کوچک بود که سگ می ‌توانست از روی آن بپرد.
  • وقتی شوک شروع می‌ شد، فقط کافی بود سگ از مانع بپرد تا وارد قسمت بدون شوک شود.

این مرحله نشان می ‌داد که آیا سگها تلاش می‌ کنند یا نه.

نتایج تکان‌ دهنده

گروه ۱ (کنترل)

به ‌محض شروع شوک: ¬  سریعا از مانع پریدند و به سمت امن رفتند.

گروه ۲ (شوک قابل کنترل)

آنها نیز فوراً یاد گرفتند که بپرند. چون تجربه داشتند که تلاش نتیجه می دهد.

اما گروه ۳ (شوک غیر قابل کنترل)

با اینکه فقط کافی بود بپرند اما:

  • بی ‌حرکت روی زمین دراز می‌ کشیدند
  • با صدای ناله فقط منتظر پایان شوک می‌ ماندند
  • حتی یک بار هم تلاش نکردند که از مانع بپرند

این درحالی بود که اکنون کاملاً امکان فرار داشتند.

آنها آموخته بودند: “تلاش بی ‌فایده است. پس چرا تلاش کنم؟”

نتیجه گیری سلیگمن

سگها در مرحله اول یاد گرفته بودند که هیچ کنترلی روی وضعیت ندارند؛ این باور بعداً باعث شد حتی در شرایط قابل فرار هم هیچ تلاشی نکنند. سلیگمن این پدیده را “درماندگی آموخته ‌شده” نامید.

اهمیت این آزمایش برای انسانها

سلیگمن بعدها فهمید:

انسانها نیز دقیقاً همین‌ طور هستند. وقتی فرد مدام تجربه می کند که:

  • تلاشش نتیجه نمی دهد
  • شرایط تغییر نمی کند
  • شکستها تکرار می شود
  • یا دیگران دائما کنترل زندگی او را به دست دارند

کم‌ کم “یاد می گیرد” که بی‌ تأثیر است.

این باور پایهٔ:

می شود.

از سوی دیگر:

اگر فرد تجربه کند که کنترل دارد، تأثیرگذار است و تلاش نتیجه می دهد ¬  امید تقویت می شود.

دیدگاه‌ خود را بنویسید

//
تیم پشتیبانی ما اینجا هستند تا به سوالات شما پاسخ دهند. لطفا نظر خود را با ما به اشتراک بگذارید.
👋 سلام، چطور می توانیم کمک تان کنیم؟
به بالا بروید