نظریه شناختی آبرامسون، سلیگمن و تیزدیل درباره امید

در دهه‌ های پایانی قرن بیستم، روانشناسی با پرسشی روبرو شد که ریشه ‌اش در رنج انسان بود: چرا برخی انسانها در برابر شکست فرو می ‌ریزند و برخی دیگر، با همان اندازه بلا، هنوز توان برخاستن دارند؟
چرا بعضیها در تاریکترین لحظه‌ها روزنی از نور می ‌بینند و بعضیها در روشنترین روزها هیچ پنجره ‌ای نمی ‌گشایند؟

آبرامسون، سلیگمن و تیزدیل، سه روانشناس بزرگ، پاسخی مشترک به این پرسش داشتند: امید در ذهن ما ساخته یا ویران می شود. نه در بیرون، نه در شانس، نه در دست تقدیر- بلکه در روایتهایی که درباره شکستها و موفقیتهای خود می ‌سازیم.

این نظریه، «نظریه درماندگی آموخته ‌شده اصلاح‌ شده[۱] نام دارد و یکی از ستون‌های درک مفهوم امید در روانشناسی مدرن است.

۱. نقطه آغاز نظریه: جایی که ذهن تصمیم می گیرد چه معنایی به شکست بدهد

این سه پژوهشگر فهمیدند که شکست به خودی خود دشمن امید نیست؛
بلکه تفسیر شکست است که تعیین می کند امید باقی بماند یا فرو بریزد.

دو انسان ممکن است یک حادثه مشابه را تجربه کنند؛ اما یکی با امید برخیزد و دیگری به درماندگی برسد. پس آنچه تفاوتمی سازد، اتصالهای ذهنی است: نحوه ‌ای که علت شکست را برای خود توضیح می دهیم.

از دل این نگاه، سه نوع «اسناد» یا تفسیرِ علت بیرون آمد؛ سه محور بنیادینی که ذهن بر اساس آنها آینده خود را روشن یا خاموش می کند.

۲. محور اول: درونی یا بیرونی بودن علت

این محور می ‌پرسد: «چرا این اتفاق افتاد؟ به ‌خاطر من بود یا به ‌خاطر چیزی خارج از من؟»

  • اگر فرد باور کند: من مقصرم، نقص از درون من است ¬  امید کاهش می باید.
  • اما اگر بگوید: شرایط بیرونی باعث شد، نه بی ‌لیاقتی من ¬ امید همچنان زنده می ماند.

زیرا ذهنی که شکست را حمله ‌ای به «ارزش خود» می بیند، طاقت ندارد ادامه دهد.

۳. محور دوم: پایدار یا ناپایدار بودن علت

اینجا مسئله این است: «آیا این شکست همیشه ادامه دارد یا فقط موقتی است؟»

  • اگر فرد بگوید: این وضعیت دائمی است، همیشه همین‌ طور خواهد ماند ¬  امید نابود می شود.
  • اما اگر بگوید: امروز بد بود، فردا بهتر می شود. شرایط تغییرپذیر است ¬  امید جان می گیرد.

پایداری، نگاه فرد به آینده را شکل می دهد. وقتی ذهن آینده را تثبیت ‌شده و غیرقابل تغییر می بیند، امیدی باقی نمی ماند.

۴. محور سوم: کلی یا خاص بودن علت

این محور می‌ پرسد: «این شکست فقط در همین موضوع بود، یا همه زندگی را دربرمی گیرد؟»

  • اگر فرد شکست را کلی‌ سازی کند: «من در این کار بد بودم، پس در همه چیز بد هستم» ¬ امید فرو می ‌ریزد.
  • اما اگر بگوید: «این شکست فقط در همین موضوع بود، نه در کل زندگی من» ¬ امید پابرجا می ماند.

گسترش شکست به کل زندگی، مانند لکه ‌ای است که همه ‌چیز را تاریک می کند. اما محدود کردن آن به یک نقطه، چشم را برای دیدن نقاط روشن باز نگه می ‌دارد.

۵. امید در این نظریه چگونه شکل می گیرد؟

امید، در این نظریه چیزی جادویی یا شهودی نیست؛ امید محصول یک شیوه تفکر است، حاصل سه پرسش:

  • آیا سبب اتفاق از من بود یا از بیرون؟
  • آیا این سختی موقتی است یا پایدار؟
  • آیا فقط این بخش از زندگی را تحت‌ تأثیر قرار داده یا همه را؟

ترکیبی از پاسخهای سالم و انعطاف‌ پذیر به این پرسشها، بذر امید را در ذهن می‌ کارد.

فرد امیدوار باور دارد:

  • بسیاری از مشکلات از بیرون ناشی می شوند، نه از بی ‌ارزشی او؛
  • مشکلات موقتی‌ هستند، نه ابدی؛
  •  شکست در یک حوزه، شکست زندگی نیست.

پس امید در نگاه آنها، ادراک کنترل‌ پذیری است؛ احساس این‌ که «می توانم تغییری ایجاد کنم.»

۶. نقش تیزدیل: وزن هیجان بر تفکر

تیزدیل بُعد دیگری به نظریه افزود: شکست تنها از راه فکرها وارد روان نمی شود، بلکه از راه هیجانات نیز.

او می‌ گفت:

  • افسردگی ذهن را به سمت تفسیرهای منفی می‌ کشاند؛
  • خستگی عاطفی سبب می شود علتها را پایدار و درونی ببینیم؛
  • و درد روانی باعث می شود دامنه شکست را به همه ‌چیز گسترش دهیم.

بنابراین امید، نیازمند تنظیم هیجان نیز هست. بدنی آرام، ذهن را از سقوط در تفسیرهای ناامیدانه حفظ می کند.

۷. امید در این نظریه یک مهارت شناختی است

بزرگترین دستاورد این نظریه این است که نشان می دهد: امید مهارتی آموختنی است، نه ویژگی ذاتی.

ما می توانیم یاد بگیریم:

  • شکستها را بیرونیتر ببینیم، نه حمله‌ ای به ارزش خود؛
  • سختیها را موقتی ببینیم، نه سرنوشت ابدی؛
  • و ناکامیها را خاص ببینیم، نه فراگیر.

این سه تغییر ذهنی، هزاران پژوهش نشان داده ‌اند که:

  • افسردگی را کاهش می دهد،
  • تاب ‌آوری را بالا می برد،
  • و امید را در سطحی پایدار تقویت می کند.

۸. نتیجه: امید یعنی انتخاب داستانی که ذهن درباره زندگی می گوید

در نگاه آبرامسون، سلیگمن و تیزدیل:

امید روایتی است که انسان درباره شکستهایش می ‌نویسد. اگر روایت سخت، سنگین و سراسر سرزنش باشد، ذهن به درماندگی فرو می ‌رود. اما اگر روایت منعطف باشد، امید به شکل طبیعی در دل انسان نفس می ‌کشد.

فرد امیدوار کسی نیست که شکست نخورده باشد؛ بلکه کسی است که شکست را «به درستی معنا کرده» باشد.

 

[1] Reformulated Learned Helplessness Theory

دیدگاه‌ خود را بنویسید

//
تیم پشتیبانی ما اینجا هستند تا به سوالات شما پاسخ دهند. لطفا نظر خود را با ما به اشتراک بگذارید.
👋 سلام، چطور می توانیم کمک تان کنیم؟
به بالا بروید