آیا فردی که افسرده شده است، خود متوجه افسردگی خود می شود؟

بله، بسیاری از افرادی که دچار افسردگی می‌ شوند تا حدی متوجه تغییر حال و وضعیت خود می‌ شوند، اما این آگاهی همیشه کامل یا دقیق نیست. گاهی فرد می ‌فهمد که «حال روحی ‌اش مثل قبل نیست»، اما نمی ‌داند نام این وضعیت افسردگی است. در موارد دیگر حتی ممکن است فرد اصلاً متوجه نشود که دچار یک اختلال روانی شده و فقط احساس خستگی، بی ‌انگیزگی یا بدبختی دائمی را تجربه کند.

اول باید توجه داشت که افسردگی فقط «غمگین بودن» نیست. این اختلال معمولاً مجموعه ‌ای از تغییرات در احساسات، فکرها، رفتار و حتی بدن ایجاد می‌ کند. وقتی این تغییرات به ‌تدریج رخ می ‌دهند، فرد ممکن است آنها را طبیعی تلقی کند یا به شرایط زندگی نسبت دهد. مثلاً ممکن است بگوید «این روزها خیلی خسته‌ ام» یا «انگیزه‌ ام را از دست داده‌ ام» بدون اینکه متوجه شود این‌ موارد نشانه‌ های افسردگی هستند.

یکی از دلایلی که باعث می ‌شود بعضی افراد متوجه افسردگی خود شوند این است که تغییرات واضحی در زندگی‌ شان رخ می ‌دهد. مثلاً فردی که قبلاً فعال، اجتماعی یا پرانرژی بوده، ناگهان علاقه‌ اش به فعالیتها را از دست می ‌دهد، تمرکز او کم می ‌شود یا احساس پوچی و ناامیدی می‌ کند. در چنین شرایطی فرد ممکن است خودش بگوید «فکر می ‌کنم افسرده شده ‌ام» و حتی به دنبال کمک برود.

اما در مقابل، افراد زیادی هستند که افسردگی خود را تشخیص نمی ‌دهند. چند دلیل مهم برای این موضوع وجود دارد. یکی از آنها این است که افسردگی اغلب به شکل تدریجی شروع می ‌شود. وقتی تغییرات آهسته اتفاق می‌ افتند، فرد کم‌ کم به آن وضعیت عادت می ‌کند و آن را حالت طبیعی خود می ‌پندارد. دلیل دیگر این است که افسردگی روی شیوه فکر کردن فرد تأثیر می ‌گذارد. فرد ممکن است افکار منفی درباره خود، آینده یا دنیا پیدا کند و این افکار را حقیقت بداند، نه نشانه ‌ای از یک بیماری.

گاهی هم افسردگی بیشتر با علائم جسمی خود را نشان می ‌دهد. مثلاً فرد ممکن است سردرد، دردهای بدنی، بی‌ خوابی، خستگی شدید یا مشکلات گوارشی داشته باشد. در این حالت ممکن است فکر کند فقط مشکل جسمی دارد و اصلاً به جنبه روانی آن توجه نکند.

مسئله فرهنگی و اجتماعی هم نقش مهمی دارد. در بعضی جوامع یا خانواده‌ها صحبت درباره مشکلات روانی عادی نیست. به همین دلیل افراد ممکن است احساسات خود را سرکوب کنند یا تصور کنند که «باید قوی باشند» و نباید درباره حال بد خود حرف بزنند. در نتیجه حتی اگر نشانه ‌های افسردگی را تجربه کنند، آن را به عنوان یک مشکل روانی نمی ‌پذیرند.

از طرف دیگر شدت افسردگی هم مهم است. در افسردگی خفیف، فرد معمولاً بیشتر متوجه تغییرات در خلق و انرژی خود می ‌شود. اما در افسردگی شدید ممکن است فرد آنقدر درگیر احساس نا امیدی، بی ‌ارزشی یا بی ‌انگیزگی شود که دیگر نتواند وضعیت خود را به ‌درستی ارزیابی کند.

نکته مهم این است که اطرافیان گاهی زودتر از خود فرد متوجه تغییرات می‌ شوند. خانواده، دوستان یا همکاران ممکن است ببینند که فرد کمتر صحبت می ‌کند، از جمع فاصله گرفته، علاقه ‌اش به کارها از بین رفته یا رفتارهایش تغییر کرده است. در بسیاری از موارد همین توجه اطرافیان باعث می ‌شود فرد به فکر مراجعه به روانشناس یا روانپزشک بیفتد.

نتیجه گیری

در مجموع می ‌توان گفت آگاهی از افسردگی طیفی است. بعضی افراد کاملاً متوجه می ‌شوند که دچار افسردگی شده‌ اند، بعضی فقط احساس می‌ کنند حالشان خوب نیست بدون اینکه نام آن را بدانند، و بعضی دیگر اصلاً متوجه مشکل خود نمی ‌شوند تا زمانی که نشانه ‌ها شدیدتر شود یا دیگران به آن اشاره کنند. به همین دلیل آموزش درباره نشانه‌های افسردگی و صحبت باز درباره سلامت روان اهمیت زیادی دارد، چون کمک می‌ کند افراد زودتر وضعیت خود را بشناسند و برای درمان اقدام کنند.

دیدگاه‌ خود را بنویسید

//
تیم پشتیبانی ما اینجا هستند تا به سوالات شما پاسخ دهند. لطفا نظر خود را با ما به اشتراک بگذارید.
👋 سلام، چطور می توانیم کمک تان کنیم؟
به بالا بروید