رفتن به محتوا

مرگ پایان زندگی سالمند

  • ۶ دقیقه مطالعه
مرگ پایان زندگی سالمند

مقدمه

مرگ همواره واقعیتی زیستی و گریزناپذیر در چرخه حیات بشر بوده است، اما در دوران کهنسالی معنا و بستری ویژه پیدا می‌کند. در کهنسالی، مرگ دیگر رخدادی نابهنگام یا غافلگیرکننده به شمار نمی‌رود، بلکه افقی نزدیک و دربرگیرنده فرآیند بازنگری در تمامیت یک عمر است. گزاره «مرگ پایان زندگی سالمند»، مسئله‌ای فراتر از توقف فعالیت دستگاه‌های حیاتی است؛ این مفهوم ابعاد روانشناختی، فلسفی، اجتماعی و پزشکی را در هم می‌تند و پرسشهای مهمی را درباره معنای پایان‌پذیری، کیفیت واپسین روزها و میراث انسانی فرد پیش می‌کشد.

در ادبیات سالمندشناسی و تاناتولوژی (مطالعات مرگ و احتضار)، مرگ هم به عنوان نقطه پایانی بر زیست زیستی-روانی در نظر گرفته می‌شود و هم به عنوان مرحله‌ای تکاملی که در آن فرد با پرسش از معنا، آشتی با گذشته و پذیرش نیستی مواجه می‌گردد (Kübler-Ross, 1969). تحلیل این پدیده مستلزم تبیین چگونگی تجربه مرگ توسط فرد سالخورده، تغییر نگرشها نسبت به اضطراب مرگ در سنین بالا، و چالشهای پزشکی‌سازی فرآیند احتضار در جهان مدرن است.

روانشناسی رویارویی با مرگ: تضاد میان انسجام خود و ناامیدی

بر خلاف تصور عمومی که سالمندان را بیش از سایر گروه‌های سنی دچار اضطراب شدید از نیستی می‌داند، شواهد تجربی نشان می‌دهند که اضطراب مرگ در دوران پیری معمولاً کمتر از دوران میانسالی و جوانی است (Fortner & Neimeyer, 1999). اریک اریکسون این وضعیت را در بستر نظریه هشتگانه رشد خود تبیین می‌کند؛ مرحله هشتم رویارویی میان «انسجام خود در برابر ناامیدی» است (Erikson, 1982).

سالمندی که بتواند مسیر پیموده‌شده زندگی را با تمامی ناکامیها و دستاوردهایش به عنوان واقعیتی معنادار و پذیرفتنی در آغوش بگیرد، به انسجام درونی دست می‌یابد و مرگ را به عنوان پایان طبیعی یک روایت منسجم می‌پذیرد. در نقطه مقابل، ناتوانی در معنابخشی به گذشته و حس حسرت مداوم، به ناامیدی و ترسی رنج‌آور از پایان منتهی می‌شود. رابرت باتلر نیز پدیده مرور زندگی را سازوکاری طبیعی در سالمندان برمی‌شمارد که طی آن فرد خاطرات گذشته را برای حل تعارضات باقی‌مانده و رسیدن به آرامش نهایی بازیابی می‌کند (Butler, 1963).

مرگ اجتماعی و روانی پیش از مرگ زیستی

مرگ انسان صرفاً یک واقعه تک‌لحظه‌ای بیولوژیک نیست، بلکه روندی چندمرحله‌ای است. دیوید سودنو در مطالعات جامعه‌شناسی خود میان مرگ زیستی، مرگ روانی و «مرگ اجتماعی» تمایز قائل شد (Sudnow, 1967).

مرگ اجتماعی زمانی رخ می‌دهد که فرد سالمند به حاشیه رانده می‌شود، دایره پیوندهای اجتماعی او قطع می‌گردد، صدای او در تصمیم‌گیریهای خانواده و جامعه شنیده نمی‌شود و اطرافیان عملاً او را فردی غایب تلقی می‌کنند. در شرایطی که سالمند به بیماریهای دژنراتیو مغزی شدید دچار است یا در انزوای شدید اجتماعی در آسایشگاه‌ها به سر می‌برد، مرگ اجتماعی مدتها پیش از ایستادن قلب به وقوع می‌پیوندد. از این رو، حفظ عاملیت، کرامت و حضور اجتماعی تا آخرین مراحل ممکن، بخش مهمی از تعهد اخلاقی به فرد در آستانه مرگ است.

پزشکی‌سازی مرگ و چالش «مرگ خوب[۱]»

در جهان مدرن، فرآیند احتضار از محیط گرم خانه و بستر آشنای خانوادگی به راهروها و بخشهای ایزوله بیمارستانی منتقل شده است. پزشکی‌سازی مرگ اغلب سبب شده تا تمرکز نظام سلامت به جای تسکین رنج بیمار و آماده‌سازی او برای وداع آرام، به تداوم تهاجمی علائم حیاتی از طریق دستگاه‌ها و لوله‌های تنفسی معطوف شود (Gawande, 2014).

مفهوم «مرگ خوب» یا احتضار شرافتمندانه، واکنشی در برابر این مداخله‌های افراطی است. مطابق چارچوبهای مراقبت تسکینی، مرگ خوب شامل تسکین دردهای جسمانی، پرهیز از تداوم بیهوده عذاب بیمار، حضور در کنار عزیزان، شفافیت در تصمیم‌گیریها و امکان خداحافظی آگاهانه است (Steinhauser et al., 2000). در سالخوردگی، مرگ باید پایان آرامش‌بخش زندگی باشد، نه صحنه‌ای از جنگ بی‌حاصل فناورانه علیه زیست‌شناسی محتوم بدن.

بقای نمادین و تداوم پس از مرگ زیستی

گرچه مرگ جسمانی به معنای پایان قطعی سازوکارهای فیزیولوژیک مغز و کالبد است، اما برای انسان پیری که زندگی اجتماعی داشته، پدیده‌ای به نام تداوم نمادین مطرح می‌شود. رابرت جی لیفتون توضیح می‌دهد که انسانها در برابر فناپذیری خود از طریق آثاری که بر جای می‌گذارند، فرزندان و نوادگان، آموزه‌ها، آثار فرهنگی یا ارزشهای اخلاقی منتقل‌شده، حس جاودانگی و بقا را بازمی‌یابند (Lifton, 1979). از این منظر، مرگ جسمانی پایان ارتباط مادی فرد است، اما رشته تأثیرات روانی و تاریخی سالمند در حافظه جمعی خانواده و جامعه زنده باقی می‌ماند.

نتیجه‌گیری

مرگ برای فرد سالمند، بسته شدن کتابی پرفراز و نشیب است که ماهیت آن به چگونگی زیست، کیفیت مراقبتهای پایانی و میزان انباشت معنا در تجربه فردی وابسته است. تقلیل مرگ به یک شکست تکنولوژیک پزشکی، خطایی است که کرامت انسان سالخورده را پایمال می‌کند. مرگ پایان تنفس و ضربان قلب است، اما زمانی یک خاتمه انسانی و شایسته تلقی می‌شود که عاری از دردهای طاقت فرسای کنترل نشده، غربت اجتماعی و مداخلات تهاجمی بیهوده باشد. به رسمیت شناختن افق پایانی سالمند و یاری رساندن به او برای رسیدن به انسجام درونی و وداعی در آرامش، والاترین سطح مسئولیت اخلاقی نسلهای پس از او به شمار می‌رود.

منابع

Butler, R. N. (1963). The life review: An interpretation of reminiscence in the aged. Psychiatry, 26(1), 65–۷۶.

Erikson, E. H. (1982). The life cycle completed: A review. W. W. Norton & Company.

Fortner, B. V., & Neimeyer, R. A. (1999). Death anxiety in older adults: A quantitative review. Death Studies, 23(5), 387–۴۱۱.

Gawande, A. (2014). Being mortal: Medicine and what matters in the end. Metropolitan Books.

Kübler-Ross, E. (1969). On death and dying. Macmillan.

Lifton, R. J. (1979). The broken connection: On death and the continuity of life. Simon & Schuster.

Steinhauser, K. E., Clipp, E. C., McNeilly, M., Christakis, N. A., McIntyre, L. M., & Tulsky, J. A. (2000). In search of a good death: Observations of patients, families, and providers. Annals of Internal Medicine, 132(10), 825–۸۳۲.

Sudnow, D. (1967). Passing on: The social organization of dying. Prentice-Hall.


[1]A Good Death

گفت‌وگو

برای نوشتن دیدگاه وارد شوید. ثبت‌نام لازم نیست — با حساب گوگل در یک ثانیه وارد می‌شوید.

ورود با گوگل
مقاله بعدی مراقبت از سالمند برعهده کیست؟